نارسیده ترنج

گفتا من آن ترنجم...

اگر بگویم

اگر بگویم دلم برایشان تنگ نشد..

اگر بگویم در ۲۴ ساعت تنهایی خوشحال بودم

اگر بگویم لذت بردم از تنها بودن... از اینکه کسی در خانه مان نبود.. از اینکه شب تنها خوابیدم...

اگر بگویم من بدون پدر و مادرم خوشحال بودم و نبودشان کوچکترین خللی در زندگی ام وارد نکرد

اگر بگویم برخلاف نظر مامان که فکر میکرد شب تا دیر وقت از تنهایی خوابم نبرد ،سر روی بالش نگذاشته خوابیدم..

اگر بگویم...آدم بدی ام؟؟؟

آدم نامرد و بی وجدان و بی عاطفه ای ام؟؟

اگر میگویم تنهایی روحم در کنار تنهایی جسم قابل تحمل تر بود... یعنی تنهایی رفیق و همدم من است...یعنی مابین من و تنهایی ... غربت معنی ندارد.

پ.ن:دقیقا ۲۴ ساعت در شهری زندگی کردم که شهر خودم بود...اما هیچ کدام از اعضای خانواده ام در آن نبودند...

من ۲۴ ساعت خیلی خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم.. و ۰.۱ درصد قوی تر شدم👩

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مسیر گم است و ناپیدا..
و من سرگشته ام در این دهر دریوزه..
اینجا مینویسم تا کم شود از بار سخن.... تا سبک گردم برای پرواز
توییتر کفاف کاراکترهایی که مغزم رو پر کردن نمیده... موشتن داره از یادم میره و این خبر تلخیه...
اینجا سعی میکنم طولانی بنویسم.. اسم و آدرس رو عوض کردم چون آدم اون زمان نیستم..
حال من بالاخره خوب میشه
بالاخره روزی میرسه که مثل سگ جون بکنم تا به آرزوهام برسم..
و روز و شب هام شیرین خواند شد.
دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan