نارسیده ترنج

گفتا من آن ترنجم...

بی‌عنوان‌تر

حالم خوب نیست..

یک عالمه حس دوگانه ریخته توی مغزم که نمیذاره نفس بکشم..نمیذاره فیزیو بخونم😑نمیذارن این لعنتیا...

دیروز خوشحال بودم که امروز با پ کلاس مشترک دارم.. وقتی هستش یه کم احساس امنیت میکنم... حواسم از بقیه پرت میشه و فقط به اون فکر میکنم.. به اینکه یعنی الآن داره به من نگاه میکنه یا نه.. به اینکه واقعا از من خوشش میاد یا نه.. ولی بعد از دیدنش یه عالمه حس بد میاد سراغم... یه عالمه احساس مزخرف با این مضمون که دیدی اصلا ازت خوشش نمیاد ... دیدی همونجور که قبلا فکر میکردی حالش ازت به هم میخوره...

یکی نیست به من بگه روانی! مگه مجبوری بفهمی!

خب برو به درک!

حواستو بده به درست!

حواستو بده به امتحانات بیچاره!

نگاهش کن... نگاه کن چه‌قدر قشنگ داره به زندگیش میرسه.. تو اصلا از هزار کیلومتری فکر اون هم رد نمیشی.. چه برسه به😏

عاطفه!

بسه دیگه

این آدمای نصفه و نیمه رو بریز دور...

حواست به خودت و هدف‌هات باشه...

حواست به زندگیت باشه..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مسیر گم است و ناپیدا..
و من سرگشته ام در این دهر دریوزه..
اینجا مینویسم تا کم شود از بار سخن.... تا سبک گردم برای پرواز
توییتر کفاف کاراکترهایی که مغزم رو پر کردن نمیده... موشتن داره از یادم میره و این خبر تلخیه...
اینجا سعی میکنم طولانی بنویسم.. اسم و آدرس رو عوض کردم چون آدم اون زمان نیستم..
حال من بالاخره خوب میشه
بالاخره روزی میرسه که مثل سگ جون بکنم تا به آرزوهام برسم..
و روز و شب هام شیرین خواند شد.
دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan