نارسیده ترنج

گفتا من آن ترنجم...

امان از بی مخاطبی

سلام

راستش امروز به مرحله ای رسیدم که شدیدا دلم میخواست با یکی حرف میزدم ولی هیچکس نبود.. هیچ کس نبود که من بهش اعتماد داشته باشم و اینکه وقتی باهاش حرف میزنم احساس عذاب وجدان نداشته باشم...

دلم میسوزه واسه خودم

دلم میسوزه واسه خودم

شاید چون هیچکس دیگه نیست که دلش واسه من بسوزه..

شاید چون من تنهاتر از اونی هستم که حتی کسی منو ببینه...

از تنهایی بیزار شدم ولی از بودن با آدم‌ها میترسم..من از برداشت اشتباه شدن از سوءتفاهم‌ها از دوست‌نداشته‌شدن .. میترسم... من خیلی میترسم ..

این امتحانات و درس لعنتی مجال نمیده..

مجال نمیده که برم روانشناس

که درست و حسابی فکر کنم

که واسه ‌ی خودم به نتیجه برسم

که جای پای تصمیمات جدیدمو سفت کنم

نمیذارن

نمیذارن من زندگی کنم

من الان زندگی نمیکنم

دارم روزی هزار بار توی دهن دلم میزنم که خفه بشه

که لب باز نکنه..

من دلم واسه خودم میسوزه چون هیچکسی منو نمی بینه

هیچکسی منو درک نمیکنه..

من بدبخت‌تر از این حرفام🙃

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مسیر گم است و ناپیدا..
و من سرگشته ام در این دهر دریوزه..
اینجا مینویسم تا کم شود از بار سخن.... تا سبک گردم برای پرواز
توییتر کفاف کاراکترهایی که مغزم رو پر کردن نمیده... موشتن داره از یادم میره و این خبر تلخیه...
اینجا سعی میکنم طولانی بنویسم.. اسم و آدرس رو عوض کردم چون آدم اون زمان نیستم..
حال من بالاخره خوب میشه
بالاخره روزی میرسه که مثل سگ جون بکنم تا به آرزوهام برسم..
و روز و شب هام شیرین خواند شد.
دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan